تبليغاتX
گریزان از عشق
گریزان از عشق
هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تو رو می خواد
ای مهربان. دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 14:29
 
 
 
 
ای مهربان
 
 
وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود
 
 
وکوچه از صدای پای اخرین عابر تهی میشود
 
 
با کوله باری از غم و درد میروم و
 
 
ترا با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم
 
 
گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید بروم تا با غم غریبی خویش
 
 
غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم
 
 
اما بدان نبض خاطرم هر لحظه بیاد تو می تپد
نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

با تو هستم. سه شنبه یازدهم دی 1386 13:36
www.hamtaraneh.com

 

باتو هستم اي لبريز از عشق

هراسي نداشته باش اي سياره كوچك گرم من!

من با تمام وجود دوستت خواهم داشت .

هراسي نداشته باش !

با قلبي سرشار از عشق و محبت لحظه هاي پربارت را نظاره كن

تازيبايي درونت و زيبايي عشقمان بر چهره زيبايت نقش ببندد

صدايم كن !

صدايم را خواهي شنيد ، با تو سخن خواهم گفت !

صداقت ، عشق ، شادي ، شور، شعف، زيبايي ، محبت در وجود توست

به دنبال چه مي گردي نازنين ؟

اكنون مرا درياب !

و صداي درونت را بشنو

با تو هستم اي همه لبريز از عشق و دوستي

آن روز كه خودم را نثار عشق تو كردم باور داشتم كه

زندگي يعني اهداي عشق به آنكه مي پرستي

و تنها همين !

نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

قاصدک. یکشنبه دوم دی 1386 12:11
 

www.hamtaraneh.com

 

همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين

 

اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم.

آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني...

شعر ها را که مي خواستم از روي ديوار بکنم يادت افتادم نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار

 

آمده بودي که بگويي نرو، و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم.

نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي

 

که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که...

نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر

 

بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم.

چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم. از خوشحالي فرياد مي زنم:

قاصدک...!!!!!

ميگي: آرزو کن.

و من آرزو مي کنم، آرزو مي کنم که تو هيچ وقت نروي.

ميگي: من هم آرزو کردم.

ميگم: چي؟

ميگي: آرزو کردم که تو هيچ وقت نري.

نگاهت مي کنم و بعد قاصدک با موج خنده هامان مي رود...

چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم:

 

کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که من چقدر دلم برايت تنگ شده است ...

 

نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: خودم & Designer: Hessam Sedaghati