|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند کهبودیم
روبروم شب و سیاهی
بی کسی پشت سرم نمی تونم که بمونم باید از تو بگذرم دارم از نفس می افتم تو هجوم سایه ها کاشکی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه گم شدن تو این شبه برهنه تقدیر منه
عشق عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه . جام بلور ، تنها يك بار مي شكند . مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت اما شكسته هاي جام ، آن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست . احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز ... بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند ۰
پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه اي ميداد دوان ....دوان.... مادر را براي ديدن خدا به حياط خانه برد. مادر فكر مي كرد پسرك جانوري غريب ديده و در تصور خود او را خدا مي خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمي اشاره كرد كه بر روي گلبرگ هاي سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك و معصومانه كودكش اشك ريخت و او را در آغوش كشيد. كودك پاكترين ذره را خدا مي دانست
وقتی که بجزعشق هیچ چیز برایمان باقی نمانده باشد ، برای نخستین بار آگاه می شویم که فقط عشق کافی است. اگر می پندارید که بیش از اندازه محبت کرده اید ، دوباره فکر کنید. همیشه جایی برای عرض محبت بیشتر وجود دارد و کسی هم هست که این محبت را به او بدهید. ما فقط با دوست داشتن می توانیم عشق را بیاموزیم. آن زندگی که به امید فردا بگذرد ، همیشه یک روز عقب مانده است. روش و دستورالعملی وجود ندارد ، شما دوست داشتن را با دوست داشتن یاد می گیرید. دانش از راه جهل به دست می آید پس ما بایستی از آنچه نمی دانیم استقبال کنیم. ذهن متعصب همچون مردمک چشم است ، هر چه نور بیشتری بر آن بتابد جمعتر می شود. سعی کنید تمام روزهای عمرتان را زندگی کنید. روزها را بیهوده تلف نکنید.
اقبال و شیشه زود می شکنند افتادن در گل ولای ننگ نیست ننگ این است که همان جا بمانی استراحت همیشگی پا را خسته می کند آن چه را که انسان دوست دارد ببیند دوست دارد باور کند اگر می خواهی قوی باشی نقاط ضعف خود را بدان ارباب خشم خود شو بدهکار شناگری است که پوتین به پا دارد
کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد بي تو بودن گرفته کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده کاش مي دانستي چقدر دلواپس توام کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم و همیشه از خودم می پرسم این همه که من به تو فکر کنم تو هم به من فکر می کنی؟
و بعد از رفتنت... شبی از پشت یک تنهایی غمگین وبارانی تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم . تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را ازبین گل هایی که در تنهایی ام رویدند با حسرت جداکردم. و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی ومن تنها برای دیدن آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم . همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبورتلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم . نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم . و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید . وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت . و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد . وبعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد . کسی فهمید تونام مرا از یاد خواهی برد. و من با آنکه می دانم توهرگزیاد من را با عبور خود نخواهی برد ... هنوزآشفته چشمان زیبای توام... برگرد
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري ميدوني جدا ميشي هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود نداردهرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده,شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشی هیچ می دانی که رفتی من چه حالی داشتـــــم دور خود می گشتمو با خود جدالی داشتـــم لحظه ها زل می زدم برقاب عکس خاطــــرات لحظه ها رد می شد ومن عشق خیالی داشتم لحظه ها رد می شد و رد می شدی ازپیش من پیش چشمم چشمه ی آب زلا لی داشتــــم مي گويند سه چيز زاده عشق نيست جدايي سفر فراموشي ولي آن زمان كه تومرا تنها گذاشتي رفتي و فراموشم كردي من لحظه لحظه عاشقت شدم.
آزادی در بی آرزویی است.
...و خدا زن را از پهلوي چپ مرد آفريد آري خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد نه از سر او تا فرمانرواي او باشد نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد بلكه از پهلوي او تا برابر با او باشد و از زير بازوي او تا مورد حمايت او باشد و از نزديكترين نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي فداي مهربونيات چه ميكني با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
غرور سالها پيش به من مي گفتي كه مرا هيچ دوست مي داري گونه ام گرم شد ز سرخي شرم شاد و سر مست گفتمت آري باز ديروز جهد مي كردي تا زعهد قديم ياد آرم سرد و بي اعتنا تو را گفتم كه دگر دوستت نمي دارم ذره هاي تنم فغان كردند كه خدا را دروغ مي گويد جز تو كامي ز كس نمي خواهد جز تو ياري ز كس نمي جويد تا غرورم كشد به بيماري گر چه مي دانم اين حقيقت را كه دگر دوستم نمي داري
نميتونم ببخشمت دور شو بورو نبينمت
تيکه اي بودي از دلم گنديدي و بريدمت هزارو يک رنگي عزيز دروغ و نيرنگي عزيز واسه دل عاشق من بد نامي و ننگي عزيز راهمو کج کردي عزيز عشقمو رد کردي عزيز خودت ندونستي چي کردي با ما بد کردي عزيز يادت مياد گفتم بهت اگه نميشي مرهمم تورو خدا زخمم نشو که تيکه پارس بدنم تو عين ناباوريام تو هم شدي يه زخم نو هيچ نميخوام مثل تو شم از جلوي چشمام برو
اي که بي تو خودمو تک و تنها مي بينم
هر جا که پا مي ذارم تو رو اونجامي بينم يادمه چشماي تو پر درد غصه بود غربت ما قد صد تا قصه بود ياد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتيش مي زنه تو برام خورشيد بودي توي اين دنياي سرد گونه هاي خيسمو دستاي تو پاک مي کرد حالا اون دستا کجاست اون دو تا دستاي خوب چرا بي صدا شده لب قصه هاي او من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت يک پنجره مرد آسمون سنگي شده خدا انگار خوابيده انگار از اون بالا ها گريه هامو نديده ياده تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتيش مي زنه
از لحظه های افسرده تنهايی می گريزم و در ابتدای خيابان عشق چشمان پر انتظارت را به دستان صميميت می دوزم حالا تو آمده ای و تنهايی من از تپش حضور تو شکسته است تو آمده ای و با آمدنت آرزوهايم راکه چونان پرنده ای درقفس نااميدی زندانی بودند، پروازداده ای ای آزاده بهارآلود من زيباترين شعرعشق را از چشمان تو می خوانم آمدنت بهانه ای شد برای اينکه مرواريد های کوچک اشکم را چون دسته گلی برای تو بريزم و نامت را در غزل های سبزم جاری کنم ای زيباترين شعر عشق باآمدنت بهار می رويد و فصل زيبای گل به شکوه عظمتت سجده می کند
تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری
كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود .كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد وكاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد ،در خواب نبود كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم رايحه ي خوش با من بودنت را. كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم اوار نمي شد.. و كاش هر گاه به ماه اسمانت مي نگري مرا ميان هر انچه از من به ياد مي اوري ، پيدا كني افسوس كه نه تو مرا به ياد مي اوري ونه من تو را از ياد مي برم اگرچه ارزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم ترا
چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین شعر ، وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین دوست داشتن است .که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته وذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند نامش اشک . اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک اندک در دل می رود وناگهان در گلو میگیرد وراه نفس را می بندد وناچار منفجر می شود این زبان صادق و طبیعی شوق واندوه ودرد وعشق یک انسان است
شوق غرورم رو نکش، دل به شکست من نده پشت تر سادگیهام ، با این واون حرفی نزن وگرنه به خدا قسم ،دیگه نه تودیگه نه من اگه لج ولجبازیه ،من از حالا برنده ه ام قفس کدومه ،غم چیه، پر نزده پرنده ام پاش که بیفته، حتی من غرور سنگ می شکنم دیوونگی گل میکنه، قید این عشقو می زنم این همه مردیم واسه تو، یه بار نشد که تب کنی فقط می خواستی کاسه صبرمو لب به لب کنی دونه به دونه مو به مو ،حساب کار تو دستمه اینجوریاس که بی تو هم ،دنیا به ناز شستمه دیوونه بازی در نیاربهونه دست من نده شوق غرورم رو نکش دل به شکست من نده پشت تر سادگیهام ، با این واون حرفی نزن وگرنه به خدا قسم دیگه نه تودیگه نه من اگه لج ولجبازیه من از حالا برنده ه ام قفس کدومه ،غم چیه، پر نزده پرنده ام
زيبا انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند زيبا چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر باورم شده دوستم داري
دردمند دردم را به كه گويم ؟ خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود . خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود، پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و ..................... خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم . درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد۰۰۰
بزن بارون بزن بارون سرا پا خیسم کن
بزن بارون بزن بارون عطش دارم تو سیرم کن
اگه از یاد تو رفتم اگه رفتی تو زدستم اگه یاد دیگرونی ...من هنوز عاشقت هستم با وجود اینکه گفتی ...دیگه قهری تا قیامت با تموم سادگی هام گفتم اما.... به سلامت شاید این خوابه که دیدم ...هر چه حرف از تو شنیدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسیدم! پیش از این نگفته بودی ... غیر من کسی رو داری توی گریه توی شادی ….سر رو شونه هاش بذاری تو رو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم.... برو زیبای عزیزم ... تو گرونی ... من چه مفتم
گل ارکیده شاخه تکیده گل ارکیده با چشمای خسته لبهای بسته غم توی چشماش آروم نشسته شکوف شادیش از غم گسسته آشنای درده خورشیدش سرده تو قلب سردش غم لونه کرده من تو رو به عمرش بر پشت پرده اما حصارش پاییز سرده دستای ظریفش تو دست مادر پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره سایه سیاهی رو بخت شومش ارکیده تنهاست زیرا وجودش طوفان درد آروم نداره دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم شکوفه ای که غمگین و سرده گل ارکیده ست نمیره کم کم بیا نذاریم گل ارکیده گلی که چهرش پاک و سپیده که توی پاییز شاخه بیده بهار ندیده بمیره کم کم دستای ظریفش تو دست مادر پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره سایه سیاهی رو بخت شومش ارکیده تنهاست زیرا وجودش طوفان درد آروم نداره
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست چون شقایق با نگاهی سرد پرپر می شود
روز مادر بر تمام مادران ایران زمین مبارک باد
تا کي مي توانم تو را بسرايم؟تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟يا وقتي همه ي درختان به پرواز در آيند؟ تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا وقتي همه ي کبوترها به هواي تو بال مي زنند؟ تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟تا وقتي که نهالي ترد و شکننده ام؟يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟ در پيچ و خم گيسوانت ردپاي کودکي من پيداست.دستهاي تو هنوز بوي لالايي مي دهد،بوي پونه،بوي خوب شکفتن،بوي گريه هاي گاه و بي گاه من. براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند.واژه هايي که هيچ کس نشنيده است واژه هايي که هيچ شاعري در دفترش ننوشته است. اي با شکوه ترين فرشته عالم!اي همه ي بهشت ها فداي تو!اي مه ي سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان!اي شميم رويا در روستاي کودکي!تمام سلام هاي جهان براي ستايش تو کم است. درود همه ي رودها بر تو |