تبليغاتX
گریزان از عشق
گریزان از عشق
هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تو رو می خواد
کاغذ. پنجشنبه ششم تیر 1387 13:38

 

چند ورق کاغذ سیاه

و باز شکست بغض بی صدای من

شروع قصه چشم های بارانی من

و دست های همیشه خسته من

چند ورق کاغذ سیاه

و رقص خاطرات رویایی من

در اوج آسمان تنهایی من

و در فراز آن ، هر شب سیاه

پر است از سکوت سرد و بی ستاره من

چند ورق کاغذ سیاه

و رقص پوچ وخیالی قاصدک خیال

و شکفتن همه آرزوهای محال

چند ورق کاغذ سیاه

تمام دلخوشی سرد و بی صدای یک خیال

نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

از خدا خواستم... پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 12:7

 از خدا خواستم

از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگيرد

فرمود : گرفتن عادت ها کار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور کنی

از خدا خواستم به فرزندانم همه چيز عطا کند

فرمود : روح او همه چيز است و جسمش خاکی است وگذرا

ازخدا خواستم به من صبرعنايت کند

فرمود : صبر زاييده دردورنج است صبربخشيده نمی شود ، آموخته می شود

از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند

 

 

فرمود : من به تو برکت می دهم ، خوشبختی برعهده خودت است

ازخدا خواستم درد و رنج را از من دور کن

فرمود : درد ورنج ، تو را به من نزديک تر می کند

از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند

فرمود : تو خود بايداز درونت شکوفا شوی من تنها می توانم شاخ وبرگ هایت

را هرس کنم تا پر بارتر شوی

از خدا خواستم تمامی چیزهايی را که سبب می شوند ، از زندگی لذت ببرم ، به من بدهد

فرمود : من به تو زندگی مي دهم تا بتوانی از همه چيز لذت ببری

از خدا خواستم کمکم کند ،همه را دوست بدارم ، به همان اندازه که ديگران مرادوست دارند

فرمودند : بالاخره آنچه را که بايد ، از من خواستی ، برای دنيا شايد تنها يک نفر باشی

اما برای من يک نفرشايد يک دنيا باشی

 

نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

بیا... دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 12:0
 

  

در آسمان دنبال خدا می گشتم

در زیبایی های بی بدیل اش

در شکوه و عظمت لایزال اش

در بی کرانه گی سرگردان کننده اش،

اما نمی دانستم زیباترین ردپا همین جا، جایی روی زمین است..

 

همه ستاره های آسمان حیرانش می شوند

و این چنین می آید و می شود تک ستاره دل یک مشتاق عاشق

می شود مهربان من .

بیا ای تک سوار جاده عشق رها کن این شب تیره رها کن.،.

آن هنگام که فارغ از هر دو دنیا گوش به تو می سپارم

که آرام با من سخن می گویی

چونان موجی روان بر دریای متلاطم قلبم می آیی و آرام می کنی

آرام آرام.

تو گویی هیچ در این دنیا نیست جز من و صدای پاک تو

صدای زلالت، صدای گرمت، صدای آسمانی ات

و من مسحور این بهشت، چونان مسخ شده ای بی جان بر جای می مانم

که من چه دارم در مقابل تو

که من چه هستم در برابر تو

هیچ...به خدا هیچ..

به خدایی که تو را به من داد

به خدایی که تو را آفرید تا خدای من باشی.

تا من بپرستمت و از کفر نهراسم که تو خود نشانه ای از بودنش هستی

به زیباترین شکل

به خدا لحظات با تو بودن را با هیچ چیز در دو دنیا عوض نمی کنم.

که سر کوی تو از کون و مکان ما رابس..

که ردپای خدایی،

که بهترین معجزه بودنی،

که بدیع ترین تابلو آفرینشی در زمین و آسمان

نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

شرط عشق... دوشنبه ششم خرداد 1387 12:0
 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت

گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد

چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود

و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا

باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش

راگشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

زمان... چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 12:20

 

 

زمان مي‌خواهد تا دوباره عشق‌مان را از سر بگيريم

 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
 
عشق و تنها عشق است كه مي‌تواند روزي  عشق ما را برگرداند
 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
ميجنگم، صادقانه مي‌جنگم
 
تا عشقمان را برگردانم
 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
عشق و تنها عشق است كه مي‌تواند روزي اين ديوار بين ما را بشكند
 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
اگر ما تمام راه ‌ها را دوباره از ابتدا آغاز مي‌كرديم
 
من تلاش مي‌كردم تا تمام چيزهايي كه عشق ما را مي‌كشت تغيير دهم
 
غرور تو ديواري مستحكم ساخت كه من نمي‌توانم از ميان آن عبور كنم
 
واقعا هيچ راهي نيست تا عشقمان را از سر بگيريم؟؟؟؟
 
من هنوز هم عاشقت هستم
 
تلاش مي‌كنم، صادقانه تلاش مي‌كنم
 
تا اعتمادت را نسبت به عشقم جلب كنم
 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
عشق، عشق ما تنها چيزيست كه نبايد دور ريخته شود
 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
اگر ما تمام راه ‌ها را دوباره از ابتدا آغاز مي‌كرديم
 
من تلاش مي‌كردم تا تمام چيزهايي كه عشق ما را مي‌كشت تغيير دهم
 
غرور تو ديواري مستحكم ساخت كه من نمي‌توانم از ميان آن عبور كنم
 
واقعا هيچ راهي تا عشقمان را از سر بگيريم؟؟؟؟
 
اگر ما تمام راه‌ ها را دوباره از ابتدا آغاز مي‌كرديم
 
من تلاش مي‌كردم تا تمام چيزهايي كه عشق ما را مي‌كشت تغيير دهم
 
آري من غرورت را آزرده‌ام
 
من مي دانم كه تو در ميان چه بوده‌اي!
 
اما بايد يك بار ديگر و تنها يك بار ديگر به من فرصت دهي
 
اين نمي‌تواند پايان باشد
 
من هنوز هم عاشقت هستم
 
من هنوز هم عاشقت هستم، من محتاج عشق تو هستم
 
من هنوز هم معصومانه عاشقت هستم
 
من محتاج عشق تو هستم
 
من محتاج عشق تو هستم
 
من محتاج عشق تو هستم
نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

عشق000 پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 13:38
 
 
عشق همه چيز است
 
در قلب من باران مي‌باريد
 
 
در ژرفاي وجودم پايين مي‌آمد
 
 
روحم را در خود غرق مي‌كرد
 
 
اين سكوت من را به تلاطم مي‌آورد
 
 
من دمي هستم براي خاموشي اين شعله
 
 
و من هرگز كم  نخواهم آورد
 
 
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
 
 
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش مي‌آورد
 
 
قوي ايستاده‌ام و آنسو را نظاره مي‌كنم
 
 
عشق من را معتقد نگاه مي‌دارد
 
 
در ميان تاريكي مي‌تواني صدا كردن من را حس كني؟
 
 
عشق من را نجات مي‌دهد هنگامي كه در رويا سير مي‌كنم
 
 
عشق و تنها عشق.........همه چيز عشق است
 
 
صاعقه مي‌زند در بالا
 
 
پيش از اينكه به زمين بخورم تنها عشق را مي‌شناختم
 
 
و حالا ضربه‌هاي كسي
 
 
در كنار من طنين انداز شده
 
 
من دمي هستم براي خاموشي
 
 
و من هرگز كم  نخواهم آورد
 
 
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
 
 
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش مي‌آورد
 
 
قوي ايستاده‌ام و آنسو را نظاره مي‌كنم
نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

مهربانی ممنوع... سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 12:9

 

گروه ترانه ها

 

 

 

 

مهربانی ممنوع !

 

 

دست سوزنده مشتاقت را

 

 

در نهانخانه جیبت بگذار

 

 

تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی

 

 

خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند

 

 

دوستی مسخره است

 

مهربانی ممنوع !

 

 

و تو ای دوست ترین

 

 

در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را

 

من و تو

 

 

باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم

 

 

با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم

 

 

 

و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم

 

 

کاش میدانستی

 

 

که نباید حس کرد,که نباید دل بست

 

 

در فضایی که پراز همهمه آدمهاست

 

 

من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین

 

 

دل ما بسته وابستگیاست

 

 

قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...

نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

رفتگر... سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 13:25
 
 
دختری دلش شکست
 
رفت و هر چه پنجره
 
رو به نور بودبست
 
رفت و هر چه داشت
 
یعنی آن دل شکسته را
 
توی کیسه زباله ریخت
 
پشت در گذاشت
 
صبح روز بعد
 
رفتگر
 
لای خاکروبه ها
 
یک دل شکسته دید
 
ناگهان
 
توی سینه اش پرنده ای پرید
 
چیزی از کنار چشمان خسته اش
 
قطره قطره بی صدا چکید
 
رفتگر برای کفتر دلش
 
آب و دانه برد
 
رفت تکه های دل شکسته را به
 
خانه برد
 
سال هاست
 
توی این محله با طلوع آفتاب
 
پشت هر دری
 
یک گل شقایق است
 
چون که مرد رفتگر
 
سال هاست
 
عاشق است.
نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

مدرسه.. پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 11:34
زیر درخت مدرسه...
 

می نشینم زیر درخت مدرسه
 
روی برگهایی که زیر درخت ریخته شده می نویسم
 
*خزان*
 
خ: خدایا
 
ز: زندگیمو
 
ا: ازم
 
ن: نگیر
 
اشکهای حلقه زده در چشمانم دیگر مجالی برای ماندن پیدا نمی کنند
 
اولین قطره که بر گونه هایم می نشیند
 
دوست داشتن تو را فریاد می زند
 
آرام با دستهایم اشک را بر می دارم
 
و آن را در آغوشم می فشارم
 
چشمهایم را می بندم
 
روز های بد و خوب در ذهنم طلاقی پیدا می کند
 
حرفهایی که هیچگاه به حقیقت نپیوست
 
آرزوهایی که محال بود
 
و شبهایی که بعد از تو بر سر سجاده عشق می نشستم و هزاران قطره مثل همین قطره اشک
 
که در آغوشم هست از چشمانم سرازیر می شد.
 
آری...
 
من تمام این مدت را با یاد تو زیر درخت مدرسه می گذراندم
 
که ناگهان خود را در دفتر مدرسه یافتم
 
دستهایم را باز کردم تا آن قطره اشک را نشان دهم
 
که ثابت کنم عاشقم و بی جا زیر درخت ننشستم که ناگهان
 
به جای قطره اشک خودکار را در آغوشم یافتم
 
و همزمان مدیر مدرسه فریاد زد:
 
تعهد نامه را امضاء کن
نوشته شده توسط خودم | موضوع: | لينک ثابت |

دنیا یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 13:50